دسته
لينك هاي دسترسي سريع
مطالب من در ثبت مطالب روزانه
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1113218
تعداد نوشته ها : 1368
تعداد نظرات : 348
Rss
طراح قالب
مهدي يوسفي
پس از آنکه جنازه اسکندر را با تشریفات خاصى به اسکندریه (12) منتقل ساختند، حکیمانى از ایران و هند و روم و... که همواره با اسکندر بودند و اسکندر بدون راءى آنها، فرمانى صادر نمى کرد، به اسکندریه آمده و در اطراف جنازه او اجتماع کردند(13).
این حکیمان در کنار جنازه اسکندر که آنرا در میان جواهر و طلا غرق کرده و تابوت طلا و جواهر آگین گذارده بودند، قرار گرفتند، برجسته ترین آنها (ارسطاطالیس ) به سایرین رو کرد و گفت :
سخن ارسطاطالیس : اسیر کننده اسیران ، خود اسیر گشت
به پیش آئید، و هر یک از شما سخنى بگوئید تا براى خواص تسلى خاطر بوده و براى عامه مردم مایه پند و وعظ باشد، آنگاه خود به عنوان نخستین نفر برخاست و دستش را بر تابوت گذارد و گفت :
((اصبح آسرالاسراء اسیرا:))
((آن کس که اسیر کننده اسیران بود، عاقبت خود اسیر گشت ))
جمع کننده طلاها
دومى گفت :
((هذا الملک کان یخباء الذهب فقد صار الذهب یخباءه :))
((این همان پادشاهى است که طلاها را جمع مى کرد و در بر مى گرفت ولى اینک طلاها او را در بر گرفته است ))
از شگفتترین شگفتیها
دیگرى گفت :
((من اعجب العجب ان القوى قد غلب والضعفاء لاهون مفترون :))
((از شگفتترین شگفتیها اینکه ، نیرومند مغلوب شد ولى ضعیفان سرگرم دنیا گردیده و به آن مغرور شده اند))
چرا مرگرا از خود دور نکردى
چهارمى گفت :
((یا ذا الذى جعل اجله ضمارا و امله عیانا فهلا باعدت من اجلک لتبلغ بعض املک :
((اى کسیکه مرگ را در پشت سر و آرزویت را پیش رو قرار داده بودى ، چرا مرگرا از خود دور نکردى تا به بعضى از آرزوهایت برسى ))
وبال گردن
دیگرى گفت :
((ایها الساعى المنتصب ، جمعت ما خذلک عند الاحتیاج الیه فغودرت علیک اوزاره وقارفت آثامه فجمعت لغیرک واثمه علیک :))
((اى کسى که همواره در توسعه طلبى و تلاش بودى ، بجمع آورى امورى پرداختى که هنگام احتیاج ترا بخود واگذاشت و در جمع آورى آنها مرتکب جنایتها شدى و حال آنکه آنها را براى دیگران جمع کردى و تنها گناه و وبال براى تو باقیماند))
موعظه اى مرگ
ششمى گفت :
((قد کنت لنا واعظا فما وعظتنا موعظة ابلغ من وفاتک ، فمن کان له معقول فلیعقل و من کان معتبرا فلیعتبر:))
((تو واعظ و پند دهنده ما بودى و اینک هیچ موعظه اى براى ما مؤ ثرتر از مرگ تو نیست ، بنابراین کسیکه داراى عقل است در این باره بیندیشد و کسیکه خواهان عبرت است باید عبرت بگیرد)).
وحشت وترس
دیگرى گفت :
((رب غائب لک یخافک من ورائک و هو الیوم بحضرتک ولایخافک :))
((چه بسا افرادى که از نظر تو غائب بودند ولى سخت از تو وحشت و ترس داشتند، اما همانها امروز در حضور تو هستند ترسى از تو ندارند))
سکوت
هشتمى گفت :
((رب حریص على سکوتک اذلا تسکت و هو الیوم حریص على کلامک اذلا تتکلم :))
((چه بسا افرادى که علاقه شدید بسکوت تو داشتند، ولى سکوت نمیکردى و همانها امروز علاقه بشنیدن سخن تو دارند اما سخن نمى گوئى ))
مرگ
دیگرى گفت :
((کم اماتت هذه النفس لئلا تموت و قد ماتت :))
((این شخص چقدر اشخاص را کشت تا اینکه نمیرد ولى عاقبت مرد))
پادشاهى
دهمى گفت :
((یا عظیم السلطان اضمحل سلطانک ، کما اضمحل ظل السحال و عفت آثار مملکتک کما عفت آثار الذباب :))
((اى کسى که سلطنت با عظمت داشتى ، پادشاهى تو مانند سایه ابر از بین رفت و آثار فرمانروائیت مانند آثار پشه هاى ضعیف چه زود محو گردید؟!))
زمین
دیگرى گفت :
((یا من ضاقت علیه الارض طولا و عرضا لیت شعرى کیف حالک فیما احتوى علیک منها:))
((اى کسى که زمین با این طول و عرض بر تو ننگ بود کاش مى دانستم اینک که چند وجب از زمین ترا در بر گرفته است حالت چگونه است ؟))
لذت زود گذر
دوازدهمى گفت :
((ایها الجمع الحافل والملقى افاضل الترغبوا فیما لایدوم سروره و تقطع لذته فقد بان لکم الصلاح والرشاد من الغى والفساد:))
((اى کسانى که در اینجا بگرد جنازه اسکندر اجتماع کرده و به هم پیوسته اید، بچیزى که سرور آن دوام ندارد و لذت آن زود گذر است دل نبندید، اینک براى شما راه درست و هدایت از راه گمراهى و فساد آشکار شد))
غضب
دیگرى گفت :
((یا من کان غضبه الموت هلا غضبت على الموت :))
((اى کسى که غضبت مرگ بود، چرا بر مرگ غضب نکردى ؟!))
عبرت
دیگرى گفت :
((قد رایتم هذا الملک الماضى فلیتعظ به الملک الباقى :))
((اى حاضران شما این پادشاه را که درگذشت دیدید، پس باید پادشاهانى که باقى مانده اند، از آن عبرت و پند بگیرند))
ساکتان سخن بگویند
پانزدهمى گفت :
((ان الذى کانت الاذان تنصت له قد سکت ، الان کل ساکت :))
((آن کسى که گوشها براى شنیدن سخنانش ، خاموش مى شدند، خود ساکت شد، و اینک همه ساکتان سخن بگویند))
ترا چه شده که مالک هیچ عضوى از اعضاى خود نیستى
دیگرى گفت :
((مالک لا تقل عضوا من اعضائک و قد کنت تستقل بملک الارض بل مالک لاترغب بنفسک عن ضیق المکان الذى انت فیه و قد کنت ترغب بها عن رجب البلاد:))
((ترا چه شده که مالک هیچ عضوى از اعضاى خود نیستى ، و حال آنکه اگر مالکیت همه زمین را مى گرفتى کم مى شمردى ، بلکه ترا چه شده که به این مکان تنگ قانع شده اى ؟ حال آنکه به کشورهاى پهناور قانع نمى شدى )))
سخنانى دیگر
دیگرى گفت :
((ان دنیا یکون هکذا آخرها فالزهد اولى ان یکون فى اولها:))
((دنیائى که پایانش این چنین باشد، پارسائى در آغازش بهتر است ))
وزیر تشریفات گفت :
((قد فرشت النمارق و نضدت النضائد، و لا ارى عمید القوم :))
((بالشها گشترده شده و تختها روى پایه هاى خود استوار گشته ولى بزرگ و رئیس قوم را نمى بینم ))
ماءمور خزانه گفت :
((قد کنت تاءمرنى بالجمع والادخار فالى من ادفع ذخارک ؟:))
((تو مرا بجمع آورى و روى هم انباشتن فرمان مى دادى ، اینک این اندوخته هایت را به چه کسى تحویل بدهم ))
دیگرى مى گفت :
((هذه الدنیا الطویلة العریضة قد طویت منها فى سبعة اشبار ولوکنت بذلک موقنا لم تحمل على نفسک فى الطلب :))
((از این دنیاى بزرگ و وسیع ، به هفت وجب زمین قانع گردیدى راستى اگر از آغاز، یقین به این موضوع مى داشتى ، آنقدر در توسعه طلبى به خود رنج نمى دادى ))
همسر اسکندر که ((روشنک )) نام داشت
(14) گفت :
((ما کنت احسب ان غالب دارا یغلب :))
((گمان نمى کردم کسى که بر دارا پادشاه ایران پیروز گردید مغلوب گردد))
(15)
سخن حکیم فردوسى
سخن سراى بزرگ ایران فردوسى براى مجسم ساختن این صحنه عبرت آمیز چنین مى گوید:
چو بردند او را به اسکندرى
جهان را دگرگونه شد داورى
بهامون (16) نهادند صندوق (17) او
زمین شد سراسر پر از گفتگو
به اسکندرى ، کودک و مرد و زن
به تابوت او بر شدند انجمن
اگر برگرفتى زمردم شمار
مهندس فزون آمدى صد هزار
حکیم ارسطالیس ، پیش اندرون
جهانى برو دیدگان پر زخون
بر آن تنگ صندوق بنهاد دست
چنین گفت که اى شاه یزدان پرست
کجا آن هش و دانش و راءى تو
که این تنگ تابوت شد جاى تو
بروز جوانى بدین مایه سال
چرا خاک را برگزیدى نهال (18)
حکیمان رومى شدند انجمن
یکى گفت : کاى پیل روئینه تن
زپایت که افکند و جایت که جست ؟
کجا آنهمه حزم و راءى درست ؟
دگر گفت : چندى نهادى تو زر
کنون زر چه دارد تنت را ببر
دگر گفت : کز دست تو کس نجست
چرا سودى اى شاه با مرگ دست
دگر گفت : کاسودى از درد و رنج
هم از جستن پادشاهى و گنج
دگر گفت : چون پیش داور شوى
همان بر که کشتى همان بدروى
دگر گفت : ما چون تو باشیم زود
که باشى تو چون گوهر نابسود
دگر گفت : کاى برتر از ماه و مهر
چه پوشى همى زانجمن خوب چهر
دگر گفت : دیبا بپوشیده اى
زما چهر زیبا بپوشیده اى
کنون سر زدیبا برآور که تاج
همى جویدت یاره (19) و تخت عاج (20)
دگر گفت : پرسنده پرسد کنون
چه دارى همى پاسخ رهنمون
که خون بزرگان چرا ریختى
به سختى به گنج اندر آویختى
چو دیدى که چند از بزرگان بمرد
زگیتى جز از نام نیکى نبرد
دگر گفت : روز تواندر گذشت
زبانت زگفتار بیکار گشت
دگر گفت : کردار تو باد گشت
سرسرکشان از تو آزاد گشت
ببینى کنون بارگاهى بزرگ
جهانى جدا کرده از میش و گرگ
هر آنکس که او تخت و تاج تو دید
عنان از بزرگى بباید کشید
که بر کس نماند چو برتر نماند
درخت بزرگى چه باید نشاند
دگر گفت : کاندر سراى سپنج
چرا داشتى خویشتن را به رنج
که بهر تو دین آمد از رنج تو
یکى تنگ تابوت شد گنج تو
دگر گفت : چون لشگرت بازگشت
تو تنها بمانى در ین پهن دشت
همانا پس هر کسى بنگرى
فراوان غم زندگانى خورى
وز آن پس بیامد دوان مادرش
فراوان بمالید رخ بر سرش همیگفت
کاى نامور پادشاه
جهاندار و نیک اختر و پارسا
جهاندار داراى دارا کجاست ؟
کزو داشت گیتى همه پشت راست
همان خسرو و اشک و قرقار وفور
چو خاقان چین و شه شهر زور(21)
دگر شهر یاران که روز نبرد
سرانشان زباد اندر آمد بگرد
چو ابرى بدى تند و بارش تگرگ
ترا گفتم ایمن شدستى زمرگ
زبس رزم و پیکار و خون ریختن
به هرمرز با لشکر آویختن
زمانه ترا داد گفتم جواز
همى دارى از مردم خویش راز
چو کردى جهان از بزرگان تهى
بینداختى تاج شاهنشهى
درختى که کشتى چو آمد به بار
همى خاک بینم ترا غمگسار
همه نیگوئى ماند و مردمى
جوانمردى و خوبى و خرمى
وگر ماند ایدر(22) ز تو نام زشت
نیابى عفى الله خرم بهشت
چنین است رسم سراى کهن
سکندر شد و ماند ایدر سخن
چو او ((سى و شش پادشاه )) را بکشت
نگر تا چه دارد گیتى به مشت
برآورد پر مایه ده شارسان
شد آن شارسانها همه خارسان
بجست آنکه هرگز نجستست کس
سخن ماند از وى در آفاق و بس
دسته ها : داستان باستان
سه شنبه بیست و دوم 11 1387
اسکندر علاوه بر وصیتى که به مادرش کرده بود و شرح آن گذشت ، نامه اى نیز به وى نگاشته بود که فردوسى آن را در ضمن این اشعار بیان کرده است :
زگیتى مرا بهره این بد که بود
زمان چون بکاهد نشاید فزود
مرا مرده در خاک مصر آکنید
زگفتار من هیچ مپرا کنید
به سالى زدینار من صد هزار
ببخشید بر مردم خویش کار
گرآید یکى روشنک (9) را پسر
شود بى گمان زنده نام پدر
نباید که باشد جز او شاه روم
که او تازه گرداند آن مرز و بوم
تا اینکه گوید:
من ایدر(10) همه کار کردم ببرک
به بیچارگى دل نهادم بمرگ
به اندرز من گوش باید گشود
به این گفت من در نباید فزود
نخست آنکه تابوت زرین کنید
کفن بر تنم عنبر آگین کنید
ز زربفت چینى سزاوار من
کسى سر نپیچد زتیمار من
همه درز تابوت مرا بقیر
به کافور گیرید و مشک و عبیر
نخست آکنید اندرو انگبین
زبر انگبین زیر دیباى چین
وز آن پس تن من نهید اندر وى
سرآمد سخن چون بپوشید روى
در پایان نامه گفت :
ترا مهر بد برتنم سال و ماه
کنون جان پاکم زیزدان بخواه
بدین خواستن باش فریادرس
که فریاد گیرد مرا دست و بس
نگر تا که بینى بگرد جهان
که او نیست از مرگ خسته روان
جنازه اسکندر را مطابق وصیت وى ، از بابل به اسکندریه حمل کردند، تمام بزرگان اطراف جنازه را گرفتند و عده اى از حکماء معروف یونانى و ایرانى و هندى و رومى و... کنار جناره اسکندر آمدند و هر کدام سخنى گفتند که ذکر خواهد شد.
پس از این وقایع ، بدستور مادرش ، جنازه را در اسکندریه دفن کردند
دسته ها : داستان باستان
سه شنبه بیست و دوم 11 1387

اسکندر هنگامى که خود را در آستانه مرگ دید، بطلمیوس بن اذینه را که فرمانده سپاهیان او بود به زمامدارى بعد از خود برگزید و به او وصیت کرد که تابوت مرا به اسکندریه نزد مادرم حمل کنید و به مادرم بگوئید که مجلس عزاى مرا به این ترتیب تشکیل بدهد.
سفره طعام بگستراند و همه مردم کشور را به آن دعوت نماید و اعلام کند که همگان دعوتش را بپذیرند، مگر کسى که عزیز و دوستى را از دست داده باشد، در آن مجلس شرکت نکند، تا شرکت کنندگان در عزاى اسکندر با خوشحالى بدون خاطره تلخ وارد مجلس گردند و ایجاد خوشحالى کنند تا مجلس عزاى اسکندر مانند مجلس عزاى دیگران با حزن و غم تواءم نباشد.
وقتى که خبر مرگ و وصیت او به مادرش رسید و تابوت اسکندر را در کنار مادرش گذاشتند، مادرش نگاهى به جنازه فرزندش افکند و سپس گفت :
((اى کسى که ملک و حکومتت ، اقطار عالم را گرفته و همه پادشاهان بناچار در برابر عظمت تو تعظیم مى کردند، ترا چه شده است که امروز در خوابى و بیدار نمى شوى ؟ و در سکوت فرورفته اى و سخن نمى گوئى ؟))
سپس مطابق وصیت فرزندش اسکندر، به همه مردم کشور، اعلام کرد که در مراسم عزا و اطعام شرکت کنند، به شرط اینکه شرکت کنندگان ، به مصیبت مرگ دوست و عزیزى گرفتار نشده باشند، او ساعتها در انتظار نشست ولى هیچ کسى دعوت او را اجابت نکرد، از خدمتگذاران مجلس از علت این امر جویا شد.
در پاسخ گفتند: تو خود آنها را از اجابت دعوتت منع کردى .
گفت : چطور؟
گفتند: تو امر کردى که همه دعوت ترا اجابت کنند، به شرط آنکه ((کسى که عزیز و محبوبى را از دست داده جزء دعوت شدگان نباشد)) و در میان اینهمه مردم کسى نیست که داراى این شرط باشد.
وقتى که مادر اسکندر این مطلب را شنید به اصل ماجرا پى برد و گفت : فرزندم با بهترین راه تسلیت مرا تسلى خاطر داد.

دسته ها : داستان باستان
سه شنبه بیست و دوم 11 1387

وصایاى اسکندر

1 - برون آرید از تابوت دستم

هنگامى که اسکندر، نشانه هاى مرگ را در خود دید، وصیتهائى کرد که ما در اینجا به ذکر چند نمونه از آنها مى پردازیم :
نخستین توصیه او این بود وقتى جنازه اش را در میان تابوت مى گذارند، دستش را از تابوت بیرون بیاورند، تا مردم بدانند که اسکندر از این دنیا با دست خالى رفت و چیزى از متاع دنیا را با خود نبرد چنانکه در اشعار شعرا آمده است :

شنیدم در وصایاى سکندر
که گفتى با ارسطوى هنرور
که از روز زمین چون دیده بستم
برون آرید از تابوت ، دستم
که تا بینند مغروران سرمست
که از دنیا برون رفتم تهیدست

دسته ها : داستان باستان
سه شنبه بیست و دوم 11 1387

اسکندر که به قول معروف قاف تا قاف عالم را گرفت و شرق و غرب را محل تاخت و تاز خود قرار داد، حتما با خود مى اندیشید که پس از فتح همه کشورها و بلاد، فرمانرواى کل و بى مزاحم همه نقاط زمین شده ، دیگر از هر نظر در آسایش و استراحت خواهد بود، اما ناگهان متوجه شد، که ممکن است با تلاش و پى گیرى ، همه چیز را بدست آورد ولى یک چیز است که با تلاش نمى توان به آن دست یافت و آن پایدارى در این جهان است .
وقتى این توجه به او دست داد که ناگهان خود را در کام بیمارى دید، و نشانه هاى مرگ را در خود مشاهده کرد، ولى چاره اى جز تسلیم مرگ شدن را نداشت ، از دل آه مى کشید و با یکدنیا حسرت و تاءسف لحظات آخر عمر را مى پیمود، چنانکه از وصیتهاى او (که بعدا ذکر مى شود) این تاءسف عمیق به خوبى آشکار است .
او مسافرتها کرد و در همه این مسافرتها، با پیروزى و فتح برگشت اما اینک مى اندیشید که باید به سفرى برود که در آن برگشتن نیست سفرى که در آن بدنش اسیر خاک مى گردد خاک بر او فرمانروائى مى کند سفرى که او در طى آن بازخواست خواهند کرد، در اینجا سرنخ را به دست شاعر توانا ((نظامى گنجوى )) مى دهم که او در قبال نامه از قول اسکندر گوید:

کجا خازن و لشکر و گنج من
برشوت مگر کم کند رنج من
کجا لشکرم تا به شمشیر تیز؟
دهند این تبش را زجانم گریز
سکندر منم خسرو دیو بند
خداوند شمشیر و تخت بلند
کمر بسته و تیغ برداشته
یکى گوش ناسفته نگذاشته
زقنوج تا قلزم (4) و قیروان (5)
چو میغى (6) روان بود تیغم روان
چو مرگ آمد آن تیغ زنجیر شد
نه زنجیر، دام گلوگیر شد
به داراى دولت سرافروختم
زدارا به دولت سرانداختم
شدم بر سر تخت جمشیدوار
زگنج فریدون گشودم حصار
زمشرق به مغرب رساندم نوند(7)
همان سد یاءجوج (8) کردم بلند
جهان جمله دیدم زبالا و زیر
هنوزم نشد دیده از دیده سیر
کجا رفته اند آن حکیمان پاک ؟
که زر مى فشاندم بر ایشان چه خاک
بیائید گو خاک را زر کنید
مداواى جان سکندر کنید
زهر دانشى دفترى خوانده ام
چو مرگ آمد اینجا فرو مانده ام
سرانجام مملکت و فرمانروائى را بدرود گفت و اجل لحظه اى مهلتش ‍ نداد.
سکندر که بر عالمى حکم داشت
درآندم که مى رفت عالم گذاشت
میسر نبودش کزو عالمى
ستانند و مهلت دهندش دمى

دسته ها : داستان باستان
سه شنبه بیست و دوم 11 1387

اسکندر به قصد فتح بابل این شهر زیبا و عروس شهرها، عازم بابل شد پس ‍ از آنکه این شهر را فتح کرد در خود احساس بیمارى کرد، و لحظه به لحظه بر شدت بیماریش افزوده شد به گونه اى که امید زندگى از او قطع گردید و دانست که پیک مرگ به سراغش آمده است ، همانوقت نامه اى براى مادرش ‍ نوشت که بعدا خاطر نشان خواهد شد.
بقول فردوسى :

زبیمارى او غمى شد سپاه
چو بیرنگ دیدند رخسار شاه
همه دشت یک سر خروشان شدند
چو بر آتش تیز جوشان شدند
اسکندر که خود را در کام مرگ مى دید، نامه اى براى معلمش حکیم بزرگ ارسطاطالیس در مورد بیمارى خود نوشت ، ارسطاطالیس در پاسخ او مطالبى نوشت ، از جمله چنین توصیه کرد:
بپرهیز و تن را به یزدان سپار
بگیتى جز از تخم نیکى مکار
زمادر همه مرگ را زاده ایم
به بیچارگى تن بدو داده ایم
نه هرکس که شد پادشاهى ببرد
برفت و بزرگى کسى را سپرد
بپرهیز و خون بزرگان مریز
که نفرین بود بر تو تا رستخیر
جمعى از حاذقترین پزشکان در آن حال خود را کنار بستر اسکندر رساندند، و همه آنها با توجه خاصى به مداواى اسکندر پرداختند و در این مورد آخرین سعى خود را نموده کمیسیون پزشکى تشکیل داده براى درمان اسکندر مشورتها کردند و داروهاى مختلف آوردند و تا آنجا که قدرت و توانایى داشتند کوشش کردند، ولى کوشش آنها بجائى نرسید، بالاخره تیر مرگ اسکندر را صید کرد، چنانکه نظامى در اقبالنامه گوید:
طبیبان لشکر بزرگان شهر
نشستند برگرد سالار دهر
مداواى بیمارى انگیختند
زهرگونه شربت برآمیختند
طبیب ار چه داند مداوا نمود
چه مدت نماند از مداوا چه سود
پژوهش کنان چاره جستند باز
نیامد بدست ، عمر گم گشته باز

دسته ها : داستان باستان
سه شنبه بیست و دوم 11 1387
فلیقوس که قیصر و فرمانرواى ((یونان )) فرزند دختر خود را که اسکندر نام داشت بجانشینى خود برگزید و او را ولیعهد خود نمود و پس از آنکه از دنیا رفت ، اسکندر زمام امور کشور روم را به دست گرفت .
ولى اسکندر تنها به یونان قناعت نکرد، بلکه بى امان در راه کشورگشائى و توسعه ملک خود به تلاش و کوشش پرداخت و با سپاهیان بیکران خود به ایران و هند و یونان و تبت و... حمله هاى پى درپى کرد تا سرانجام همه را تحت تسخیر حکومت خود درآورد، از جمله از یورشهاى مهم اسکندر، یورش به ایران و جنگ با ((دارا)) است .
فردوسى در مورد حمله اسکندر به ایران و برخورد سپاه ایران با سپاه اسکندر گوید:
دو لشکر که آن را کرانه نبود
چو اسکندر اندر زمانه نبود
سرانجام در این گیرودار پادشاه ایران ((دارا)) کشته شد و خاک ایران تحت تصرف اسکندر درآمد.
در جنگ اسکندر با سپاه ایران ، پس از آنکه اسکندر بر سپاه ایران غالب شد، چهل ملیون طلا و نقره و آلات و ظروف طلا و جواهرآگین و اشیاء نفیس به عنوان غنیمت تحت تصرف مردم یونان درآمد، که آنها را با بیست هزار استر و پنجهزار شتر حمل کردند، و وقتى که اسکندر به شهر شوشتر آمد، دفینه اى از دارا به دست اسکندر رسید که محتوى پنجاه هزار ((طالینت ))
(2) بود.
وقتى که به تقاضاى ((همخوابش )) به شهر اصطخر وارد شد، مبلغ 120 هزار ((طالینت ))از مردم آن شهر به غارت برد و سپس همه شهر نامبرده را که سالها پایتخت پادشاهان ایران بود، خراب کرد و به آتش کشید و حتى دستور داد تخت جمشید را سوزاندند و ویران کردند.
در همین گیرودار کتاب مذهبى ایرانیان که ((اوستا)) نامیده مى شد از میان رفت .
اسکندر پس از آنکه خاک وسیع ایران را تحت قلمرو حکومت خود آورد، قصد سرزمین پهناور هند کرد در آن عصر پادشاه هند شخصى بود به نام ((کید)) که در بینش و درایت و آگاهى شهرت داشت .
اسکندر، لشکر خود را به سوى هند به راه انداخت ، به قول فردوسى :
سکندر چو کرد اندر ایران نگاه
بدانست کاو را شد آن تاج و گاه
سوى کید هندى سپه برکشید
همه راه و بیراه لشکر کشید
پس از درگیریهاى متعدد، سرانجام سپهسالار هند که ((فور)) نام داشت با سپاهش در برابر سپاه اسکندر قرار گرفتند، طولى نکشید که فور هندى به دست اسکندر، کشته شد، آنگاه اسکندر، سورگ هندى را به جاى فور، بر تخت نشاند، چنانکه فردوسى گوید:
یکى باگهر بود نامش سورگ
زهندوستان پهلوانى بزرگ
سرتخت شاهى بدو داد و گفت
که دینار هزگز مکن در نهفت
ببخش و بخور هر چه آید فراز
بدین تاج و تخت سپنجى مناز
که گاهى سکندر بود گاه فور
گهى درد و خشم است و گه بزم سور
پس از بپایان رساندن فتح سرزمین پهناور هند، اسکندر از جانب هندوستان برگشته به سوى جده عزیمت کرد و از جده به سوى مصر لشکر کشید، ((قبطون )) پادشاه مصر، به محض شنیدن لشکرکشى اسکندر، خود و سپاه و تاج و تختش را تسلیم اسکندر کرد، اسکندر با سپاهش یک سال در مصر استراحت کرد و سپس به سوى اندلس لشکر کشید و پس از آن مسافرتهاى طولانى به خاور و باختر نمود و در این سفر شگفتیها دید، و سپس به سوى یمن لشکر کشید و پس از آن با سپاه بیکرانى به طرف بابل (3) روانه شد.
سکندر سپه سوى بابل کشید
زگرد سپه شد هوا ناپدید
دسته ها : داستان باستان
سه شنبه بیست و دوم 11 1387
اسکندر مقدونى

فاتح سى و شش کشور

اسکندر در میان پادشاهان ، شهره جهان است ، آوازه کشورگشائى و جهانگیرى و اقتدار او به همه جا رسیده ، خاور تا باختر، روم و ایران و هند تا چین و تبت ، همه را تحت تسخیر کشید و گشاینده سى و شش مملکت گردید، فردوسى در دیوان معروفش درباره او مى گوید:
((که او سى و شش پادشاه را بکشت ))
بالاخره او آنچنان عظمت و اقتدار پیدا کرد که به هر دیار که یورش مى برد و به هر کشور لشکر مى کشید، سلاطین و بزرگان آن دیار با تقدیم هدایا از او استقبال مى کردند و در برابر او سر تعظیم فرود مى آوردند در خطه هاى مختلف جهان شهرهائى به نام تاءسیس و مجالسى به نامش بر پا مى کردند.
عجیب اینکه تمام این کشورگشائى ها و فتح و جهانگیرى در مدت بسیار کوتاهى یعنى در پانزده سال ، آن هم در دنیاى آن روز انجام گرفته است ، چون مجموع مدت سلطنت او از پانزده سال تجاوز نمى کند که 9 سال پیش ‍ از قتل ((دارا بن دارا)) و شش سال پس از مرگ او بوده است .
او در سن 21 سالگى زمام امور سلطنت را به دست گرفت و در سن 36 سالگى یک کشور پهناورى را که با زور و شمشیر بدست آورده بود پشت سر گذارده ، ناگزیر دل از دنیا برکند و دیده از جهان بربست .

دسته ها : داستان باستان
سه شنبه بیست و دوم 11 1387
X